وداع با آقای شهید ایران

مریم سادات کاظمی:نور خدا به منشور هستی خورد و سبب شد، « دو» ها یعنی زن و مرد، شب و روز و... به وجود آیند. اینها برای خدایی شدن باید دوباره با هم ترکیب شوند و زن و مرد در قالب ازدواج به این هدف می رسند. این فلسفه ازدواج است.

 بیایید آبرومندانه دعوا کنیم!
زمان مطالعه: ۱ دقیقه

 

این گزاره زیبا را دکتر شهرام ناصری، متخصص اعصاب و روان و روانپزشک خانواده در آغاز مصاحبه در مورد عشق و شیوه های گسترش آن در خانواده به خبرنگار ما می گوید. پیشنهاد می کنیم این مطلب را تا پایان بخوانید.
* بفرمایید عشق چه مفهومی دارد ؟
**عشق تعادل برقرار کردن بین تضادهاست. انسان زمانی می تواند ادعا کند عاشق است که بتواند بین تضادهایی مانند وصل و هجران، تلخی و شیرینی، سختی و آسانی تعادل برقرار کند. تصور آدمها از عشق این است که همیشه باید همه چیز شیرین و باب دل معشوق باشد و هیچ مخالفتی در کار نباشد، اما عشق زمانی معنی پیدا می کند که مفاهیم متضاد در کنار هم قرار گیرند. عشق بین پدر و مادر نسبت به فرزند با عشق بین همسران دو احساس متفاوت است. اما وجه اشتراک آنها همین تعادل برقرار کردن است. پدر و مادر همان قدر که فرزندشان را بی نهایت دوست دارند باید بتوانند در موقعیتهای مختلف سختگیری نیز داشته باشند. پس می توان گفت، مهمترین مفهوم عشق آشتی تضادهاست. نمونه روشن این آشتی، ازدواج زن و مرد است؛ آنها از دو دنیای متفاوت در کنار هم قرار گرفته اند.
*عشق با محبت چه فرقی دارد؟
** تفاوت عشق و محبت در این است که محبت با تلطیف، مراقبت و مهربانی کردن همراه است، اما عشق به یاد آوردن سختی هاست، حتی اگر معشوق از آن ناراحت شود. تصور کنید، رابطه مادر و فرزند که یکی از نمونه های اعلای عشق است، زمانی که مادر برای فرزندش هدیه می خرد، او را نوازش می کند و به او محبت می کند، اما در مواقعی برای مصلحت او کاری انجام می دهد که ممکن است فرزند از او ناراحت و نیز متنفر شود و معنی این عمل را درک نکند. در این صورت مادر عشق را به او ارزانی داشته است.
* در زندگی مشترک افزون بر عشق، تفاهم داشتن نیز بسیار اهمیت دارد. تفاهم بین زوجین چطور به وجود می آید؟
** در رابطه زن و شوهر، سوء تفاهم اصل است؛ زیرا آنها از دو دنیای متفاوت در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. تکامل در تضاد است، چنانچه تولد فرزند نیز نتیجه اجتماع دو تضاد؛ یعنی زن و مرد است. بنابراین اساس ازدواج بر تفاهم نیست. ازدواج تنها سنگری است که انسان با دشمنش در یک سنگر زندگی می کند و البته از آن هم لذت می برد.
در درون هر کدام ما دو موجود زندگی می کند. اگر زن هستیم یک روان مردانه و اگر مرد هستیم یک روان زنانه نیز داریم. مقدار درکی که زن و مرد از یکدیگر دارند، به اندازه بزرگی روان جنس مخالفی است که دارند. زنی که روان زنانه خیلی قوی دارد یا خیلی زن است، اگر در کنار مردی باشد که روان مردانه خیلی بزرگی دارد، هیچ وقت نمی توانند یکدیگر را درک کنند.
هدف ازدواج این است که زن روان مردانه را تجربه کند و مهر و عاطفه او با قدرت آمیخته شود. همچنین مرد در کنار روان مردانه بزرگ بتواند روان زنانه را تجربه کند و قدرت با مهر و عاطفه آمیخته شود؛ این یعنی ترکیب کامل.
اما برای رسیدن به تفاهم و حل عاقلانه این تفاوتها راه هایی وجود دارد. اگر بخواهیم با شریک زندگی به تفاهم برسیم باید تحمل، تسامح و تساهل را به کار بندیم. باید جنس مخالف و افکار او را بپذیریم تا به صمیمیت و نزدیکی برسیم. در این میان سه مسأله نیز به کمک ما می آید:
- کاتالیزور رابطه جنسی که زن و مرد را در عین تفاوتها به یکدیگر نزدیک می کند.
- کاتالیزوری به نام عشق
- دارا بودن بخشی از ابعاد وجودی طرف مقابل در درون خود. زن کمی قدرت را در کنار عاطفه و احساس بالا و مرد کمی مهر و عاطفه دارد که همین مقدار سبب درک طرف مقابل می شود.
افزون بر این، ساختار خانواده نیز در پررنگ شدن هر کدام از این جنبه ها تأثیر مهمی دارد؛ برای نمونه پسری که در خانواده مردسالار بزرگ شده با پدر همانند سازی کرده و روان زنانه کوچکی دارد، اما پسری که در خانواده زن سالار بزرگ شده روان زنانه بزرگ و روان مردانه کوچکی دارد. در عصر پست مدرن روان زنانه و مردانه به جنسیت ربط ندارد، بلکه به قدرتمندی پدر و مادر برمی گردد. چنانکه همه ما مردانی بسیار رمانتیک و زنانی بسیار قدرتمند و عاقل را دیده ایم. این رفتارها به خودی خود خوب است، اما زمانی این افراد ازدواج موفقی خواهند داشت که در کنار کسی مکمل خود باشند، نه عین خود. در یک ازدواج موفق باید یک روان زنانه و یک روان مردانه در کنار هم باشند. اگر هر دو روان زنانه داشته باشند و پر از احساس و عاطفه به شکست می خورند. اگر هم هر دو روان مردانه داشته باشند، این دو آدم سودجو و خودمحور خانواده را به شرکت اقتصادی تبدیل می کنند و خیلی زود این ازدواج خشک نیز به شکست می رسد. در دنیای پست مدرن امروز خیلی مهم نیست که زن نان آور و تکیه گاه باشد و مرد مظهر عاطفه و محبت. مهم قرار گرفتن صحیح قدرت و عاطفه در کنار هم است.
*چه مسائلی تفاهم میان زوجین را تهدید می کند؟
** عشق مانند گلی است که اگر از آن مراقبت نکنیم، پژمرده می شود. بسیاری از زن و شوهرها فراموش می کنند که چرا با هم ازدواج کرده اند و روزهای شیرین اول زندگی مشترک را از یاد برده اند. سختی های زندگی یکی از مهمترین مسائلی است که در این باره باید اشاره کرد. اما سختی ها در بعضی خانواده ها به جای دور کردن زن و شوهر سبب نزدیکی آنها می شود. تفاوت این دو گروه به دو نکته کلیدی برمی گردد:
1- تصوری که فرد از ازدواج دارد؛ در زندگی مشترک او تأثیر خواهد گذاشت. اگر زندگی پدر و مادر یک جنگ فرسایشی باشد، فرزند نیز فکر می کند که ازدواج او دیر یا زود به بحران و طلاق می رسد. به همین علت آمار طلاق در فرزندان طلاق بیشتر است. همچنین نوع ازدواجهایی که دختر و پسر در نزدیکان خود می بینند نیز بسیار مهم است.
2- برداشتی که دختر از پدرش دارد بصورت دقیق، انتظاری است که از شوهر خواهد داشت. برای نمونه، اگر پدر معتاد باشد، دختر گمان می کند همه مردها همین طورند و هر رفتار شوهرش را زیرذره بین می گذارد تا بتواند مشکل را پیدا کند. در مورد پسران نیز همین طور است. هر احساسی که نسبت به مادرش دارد، نسبت به همه زنها از جمله همسرش دارد؛ برای نمونه، اگر مادر رفتاری وسواسی و کنترل کننده دارد، هر بار که همسرش از او پرسشی می کند، گمان می برد که قصد کنترل کردن او را دارد. پس باید گفت، پیش فرضها زندگی مشترک در خانواده شکل می گیرد.
خانواده نقش زیادی در شروع بحران یا تشدید آن دارد که تنها با آموزش قابل حل است که متأسفانه این موضوع چندان جدی گرفته نمی شود.
* مشکلات اقتصادی تا چه اندازه مشکل آفرین است؟
** محرومیت وجود ندارد بلکه احساس محرومیت وجود دارد. ممکن است مادری ماشین آخرین مدل داشته باشد، اما غصه بخورد که چرا نمی تواند مانند فلانی هر سال ماشینش را عوض کند اما مادری که با تاکسی رفت و آمد می کند، به فرزندش می گوید که ببین ما هر روز یک ماشین و یک راننده داریم. اگر زن و شوهر با احساس محرومیت وارد زندگی مشترک شوند، به ازدواج به عنوان وسیله ای برای عقده گشایی نگاه می کنند. در این صورت مرد حکم عابر بانک زن را پیدا می کند و زن هم وسیله ای می شود برای کاهش هزینه های مرد تا دیگر لازم نباشد لباسهایش را به خشکشویی بدهد، غذای آماده بخرد و... در صورت داشتن درآمد زن نیز حساب ویژه ای روی آن باز شود. اما اگر احساس محرومیت نباشد زن و مرد در سطوح گوناگون با هم می سازند. البته اگر وضع مالی نتواند نیازهای ضروری و پایه زندگی را تأمین کند، رمانتیک ترین زوجها نیز نمی توانند در کنار هم بمانند. از حد نیازهای اولیه تا هر چه برای بهبود کیفیت زندگی تلاش کنیم و به رفاه برسیم، پسندیده است. اما کسی که احساس محرومیت دارد، با رفاه زیاد نیز به آرامش نمی رسد و به سمت تجمل گرایی و مصرف زدگی می رود که به تدریج جای عشق را می گیرد.
* به نظر شما چه راهکارهایی می تواند زندگی مشترک را به سعادت و خوشبختی برساند؟
** به خاطر داشته باشید که تعارض، دعوا و اختلاف در زندگی زناشویی طبیعی است، چون قرار است دو جنس مخالف با هم زندگی کنند. اما باید مهارت حل تعارض را یاد بگیریم و آبرومندانه دعوا کنیم؛ یعنی هر دو طرف برنده داشته باشیم. اگر در رابطه ای دعوا نیست، ناسالم و تصنعی است؛ چون یک نفر همیشه کوتاه می آید. اختلافی که شکننده نباشد، سازنده است. زن و شوهر نباید به دنبال تلافی کردن و ضربه زدن باشند. نباید احساسات و عواطف همسر به شدت جریحه دار شود.
بهترین راهکار در حل هر مشکلی نگاه کردن به بازی «الا کلنگ» است. گاه دختر بچه بالاست و خیلی زود پایین می آید و پسر بچه بالا می رود. گاه جای قدرت، تصمیم گیری، محبت کردن و... را عوض کنیم. لازم نیست تا همیشه یک نفر در نقش خودش ثابت باشد.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha